بدترین اتفاقی که شنبه افتاد این بود که همه چیز عالی بود. با تو بیش از حد به من خوش میگذره و این چیزیه که قراره خیلی زود زمینم بزنه. برخلاف همه حرفایی که میزنی و تلاش هایی که میکنی، نه، قرار نیست فرقی بکنه. آره، وقتی داشتی سعی میکردی درستش کنی، خرابترش کردی و تو هیچ تقصیری تو این ماجرا نداری و این باعث میشه که بیشتر از قبل از خوب بودنت لجم بگیره. ازینکه میدونم نمیتونم نگهت دارم، نمیتونم تا ابد از خاطره ی شنبه ی قشنگ فوق العاده ام با تو لذت ببرم.

فرشته هایی که ردشو رو زمین انداختیم، یا پرینتی که شیطنت من رو برف به جا گذاشت. آدم برفی درست کردم و به سمتت پرتش کردم، روا نبود و این بامزه ترین پارتش بود. دوتایی از یه راه خطرناک یه پشت بوم رو فتح کردیم و با همه جون خلاقیتمون بهمش ریختیم. خیلی خوش گذشت سارا! و این باعث میشه که تبدیل به یکی از خطرناک ترین سلاح های ممکن بشه.