Good feels bad

امشب یاد اون صحنه ای افتادم که اردلان با چشمای خونِ خیس ولو شده بود و چیز زیادی تنش نبود. سیگار میکشید و روی پای خودش خاموششون میکرد. چهره‌اش حس خاصی نداشت. نه، حتی درد اینم باعث نمیشد درد بزرگتر درونش برای یه لحظه ساکت بشه. 
والرین این وسط زنگ زده بود و اولش خوب بود. اردلان با محبت عمیقی که بهش داشت جوابشو میداد. مثل همیشه. بعد والرین یهو تلخ شد و حرفای تندی زد. اردلان به روی خودش نیاورد.‌ چیزی نگفت. گذاشت بگه. تموم که شد چشماش رو‌ بست. جایی نداشت که بره، حرفی نداشت که بزنه. تنها چیزی که براش مونده بود رایحه ای بود که روزها ازش دورش کرده بودن. شماره اش رو‌ گرفت و به خودش پوزخند زد. میدونست که رایحه این دست اون دست میکنه. 
گوشیش رو پرت کرد یه گوشه. ولی رایحه اومد و اردلان همه چی رو ریخت سرش و رایحه گذاشت. خوشحال بود که میتونه کمکش کنه. 

امشب یاد این صحنه افتادم نی ساما. امشب یاد این صحنه افتادم اردلان. و قلبم تیر کشید، یه چیزی درونم سوخت. و‌ حالم از مرگ بدتره. یخ کردم و فکرهای ازاردهنده تمومی ندارن. شما دو نفر.
این یه مرگ تدریجی لعنتیه که من دارم میکشمش و دیگه مهم نیست که حقم هست یا نه.

  • ۰
  • ابرها [ ۰ ]
    • Cloudia Star
    • جمعه ۱۵ آذر ۹۸

    You're always on my mind

    عود، چای، دختر پرتقال. 
    تابستونم رو اینجوری گذروندم. اتاقم رو به سلیقه خودم چیدم به این امید که زندگیم رو هم همینجوری بچینم. سخت، طولانی، با کمک مامان و بابا.‌ 
    خوش گذشت؟ الان دیگه نمیدونم. الان که بهش فکر میکنم، خیلی تنها بودم. فکر کنم خوش هم گذشت. 
    الان داره بهم خوش میگذره؟!
    شک دارم که بدونم شاد بودن یعنی چی. تو گوشه ذهنم همیشه چند تا دغدغه هست که نمیذاره راحت و‌ بیخیال باشم. 
    ولی مثل همیشه باید تلاش کنم که خوب باشم. که صداشون رو نشنوم. باید خودمو اجبار کنم به اینکه حالم خوب باشه. 
    نمیدونم چند روز دیگه زورم به خودم میرسه ولی یه انتهایی براش هست. دارم تحلیل میرم. اگه هیچی عوض نشه، میدونم که نهایتا تسلیم میشم.‌

  • ۲
  • ابرها [ ۰ ]
    • Cloudia Star
    • پنجشنبه ۱۴ آذر ۹۸

    God was never on your side

    باید میفهمیدم. این همه تلاش بی فایده بود. امیدی به نجات یا درمان من نیست. فقط باید بپذیرم که هیچ وقت عادی نمیشم. هیچوقت سرما ترکم نمیکنه. هیچ وقت احساس امنیت نمیکنم. 
    من یه زندگیِ از دست رفته ام و باید این رو بپذیرم. 
    نی ساما امروز فضیلت منو تکیه داد به خودش و نوازشم کرد. اولش حس خوبی داشت ولی بعدش همه خاطراتم با تو با جزئیات از جلوی چشمم گذشت‌. سینه ام سنگین شد و فهمیدم تا که خرخره تو گل و‌ لای فرو رفتم. جای نفس کشیدن نیست. این یه پایانه، باید دست و پا زدن رو تموم کنم. 

  • ۳
  • ابرها [ ۰ ]
    • Cloudia Star
    • سه شنبه ۱۲ آذر ۹۸

    Do you know what it hurts like to be left alone?

    از هیجان فقط تونستم از پای لپ تاپ بلند شم تا اینو بنویسم. میخوام یه حماسه رو براتون تعریف کنم. یه اعلان جنگ! 
    داستانِ تایچی و آراتا و چیهایای انیمه چیهایا فورو. *اسپویل هم داره.* 
    که یه تاریخ طولانی و مهم باهم دارن، که من الان نمیخوام بگم. 
    چیهایا هیچ وقت تایچی رو نگاه نمیکنه. انقدر به بودنش و حضورش عادت داره که خودشم نمیدونه تایچی چقدر براش مهمه. نگاه چیهایا همیشه به اراتا بوده. اراتا که تو کاروتا تقریبا از همه کشور بهتره و کاروتا رویای چیهایاست. رویایی که اراتا بهش داده. پس اراتا یجورایی براش خدای کاروتاست. کاروتا که همه زندگی چیهایاست. 
    ولی تایچی همه نگاهش به چیهایاست. چیهایا برای اراتا شروع کرد به کاروتا بازی کردن و تایچی برای چیهایا. تایچی... تایچی مغرور تخس که نمیخواد به روی کسی بیاره که داره از نداشتن چیهایا میمیره. داره از نگاهای چیهایا به خداش، اراتا، میمیره. تایچی همشو جمع کرد، همشو.‌ تمرین کرد و تمرین کرد. قوی بود و قوی تر. همه میدونستن، همه میفهمیدن جز خود این سه تا. 
    تا اون روز هیچکی تایچی رو یه ادم قوی تو کاروتا حساب نمیکرد. تایچی یه فرد متوسطی بود که بود. همه میگفتن اراتا استاد(بهترین بازیکن مرد) اینده ست و چیهایا کویین(بهترین بازیکن زن) اینده. 
    و بعد یهو، ما تایچی رو داشتیم که رسید به فینال یه تورومنت بزرگ. چشم همه از حدقه درومده بود. هیچکس باورش نمیشد. ولی اعضای انجمن کاروتاشون میدونستن که تایچی با بدشانسی و مهارت خودش رسیده به این نقطه. 
    و از همه مهمتر چیهایا بود که باورش نمیشد که قراره با تایچی تو فینال بازی کنه. 

  • ۱
  • ابرها [ ۰ ]
    • Cloudia Star
    • شنبه ۹ آذر ۹۸

    The monster inside of me

    افسردگی اینطوریه که ممکنه سر گم شدن یه گوشواره یک ساعت هق هق کنی.‌ ممکنه روزی هیجده ساعت بخوابی. خودتو قایم میکنی، از خودت خجالت میکشی. یه اتفاق بد کوچیک برات میشه نماد خرابی دنیا. خوبی ها رو نمیبینی، درک نمیکنی. هیچی خوشحالت نمیکنه، همه‌اش گرفته ای. گاهی وقتی لبت به لبخند کش میاد، احساس میکنی ماهیچه های صورتت کش اومدن. وقتی گریه میکنی دلت نمیخواد تمومش کنی، احساس میکنی میخوای تا جون تو بدنته زار بزنی. بعدش دلت میخواد درد تحمل کنی. چون احساس میکنی همه چی بده و این همه چی تقصیر توئه. حتی اگه هیچکار نکرده باشی. عصبی و مضطربی. شبا کابوس میبینی. هیچ امیدی به اینده نداری، همیشه بدترین اتفاقات ممکن رو تصور میکنی. احساس میکنی همه ازت متنفرن، خودتم از خودت متنفری. بیخودی با صدای بلند گریه میکنی.

    بعضی وقتا احساس میکنم افسردگی درون من یه موجود زنده ست که از داخل انگشتاشو فرو کرده تو گوشتم و اونا رو میکنه و‌ جدا میکنه و میجوه و تف میکنه. 

    +پست قبلی افسردگیم بود که حرف میزد. اینجوریه. به خاطر یه لک روی پالتو احساس میکنی دنیا خراب شده. و واقعا این احساسو داری، واقعا و با همه وجودت. از سر لج نیست، از سر بدگویی نیست. واقعا اینطوری میبینیش. و هیچکسم نیست که درکت کنه، بفهمه عمق دردت چقدره...

  • ۴
  • ابرها [ ۸ ]
    • Cloudia Star
    • چهارشنبه ۶ آذر ۹۸

    Get away from me

    فک کنم پالتوی ابی بلند قشنگم رو خراب کردم. میدونید چرا؟ چون قوانین طبیعت فقط تا وقتی درست عمل میکنن که من لازمشون نداشته باشم. 

    تا دو سال دیگه پول خریدن پالتو ندارم و همینجوریشم باید دو سه ماه پول جمع کنم شاید بشه لپ تاپم رو درست کرد.‌ و فکر مریض احمقم گم کرده که چطوری شاد باشه یا بخنده، چون قرصای مریض احمقش تموم شدن و‌ خسته شده از بس نسخه چندبار مصرف شده برده و بهش فقط یه برگ دادن.‌

    اصلا گشنمه! اصلا هوا سرده! هم اتاقی دارم! رو‌تختیم کثیفه! همه چی بده! همه چی بده! 

  • ۲
  • ابرها [ ۰ ]
    • Cloudia Star
    • چهارشنبه ۶ آذر ۹۸

    How can I love when I'm afraid to fall

    انگار دیگه منو نمی‌بینی. انگار دیگه صدام رو نمی‌شنوی. انگار با خورده‌شیشه‌های رابطه‌مون تنهام گذاشتی تا بمیرم. من هنوز دارم با دستای زخمی جمعشون می‌کنم و تو دیگه نیستی که نشونت بدم. 
    باد میاد. سردمه. تو لباسم جمع میشم و لبم رو‌ گاز می‌گیرم و می‌جوم. به پشت می‌افتم رو زمین و به تصویر مات ستاره‌ها خیره می‌شم. سایه کارهایی که برای دانشگاه باید می‌کردم رو افکارم افتاده و سنگینشون کرده ولی تمرکز کافی برای رسیدگی بهشون رو ندارم. گیجم و‌ نمی‌خوام تکون بخورم. 
    قبل تو اصلا نمیدونستم میشه یه دوستی انقدر پررنگ باشه و حالا نبودنت هزاربرابر بیشتر به چشم میاد. ما دوست نبودیم. ما. مای لعنتی. الان دیگه ما نیست.
    وانمود میکنی نیستم. پیامام رو جواب نمیدی و بهم سر نمیزنی. وجودم رو پاک کردی و من بیشتر و بیشتر سقوط میکنم. دستم به هیچ جا بند نیست، کسی بالای چاه نیست. من سقوط میکنم همونطور که نگاهم خیره به ستاره هاست.
     

    + قبلا جیغ میزدم، فریاد میکشیدم و غمم رو با نوشتن های طولانی خالی میکردم. الان فقط میشینم و بغض میکنم. درد تو بدنم میدوه و من هیچی نمیگم. فقط روبروم رو نگاه میکنم. میخوابم. بیدار میشم. میخورم. میرم. میام. اون هنوز اونجاست. پیش منِ تنها، تا چشمام کار میکنه هیچکس نیست. صدام تو دنیام میپیچه. انگار رو‌ گِلِ سرد دراز کشیدم و نمیخوام بلند شم. میترسم که چشمام رو ببندم.

  • ۱
  • ابرها [ ۰ ]
    • Cloudia Star
    • دوشنبه ۴ آذر ۹۸

    به دوستِ گذشته

    وقتی از سالن سینما درامدم، دوستم فکر می‌کرد فقط بخاطر فیلمه که نمیتونم نگاهش کنم و می‌لرزم و کلماتم با بغض ادا میشن‌. نه، فقط اون نبود. تو یادم اومده بودی. یادم اومده بود که ″هرگز″ منو نمیبخشی. بدون اینکه برام مشخص کرده باشی دقیقا چی رو. بدون در نظر گرفتن سال ها تلاشم برای دو دستی نگه داشتنت، التماس هام برای اروم شدنت، خرج کردنام برای فقط یه لبخندت. بدون اینکه بدونی چه گریه هایی کردم و چه کابوس هایی دیدم. شایدم  فقط برات مهم نبود.

    دیگه نمیدونستم چی میخوای و فهمیده بودم که قبلا هم توهم بود که میدونم. هنوزم مطمئن نیستم، فقط الان که ازت فاصله گرفتم به نظرم مشکوک میای.
    هیچ وقت نذاشتم بفهمی که چقدر همه بهم میگن تمومت کنم‌. چقد همه میگن برام زهری. من میخواستم بمونم چون نگرانت بودم. هنوزم هستم. خوبی؟ سالمی؟ درس میخونی؟
    وقتی بردمش که واشی ها رو نشونش بدم هنوز عصبی بودم و حتی گریه میکردم. نگرانم بود و میخواست بغلم کنه ولی من نمیخواستم. هنوز غریبه است هرچند جدید نیست.
    بارون که شروع شد قطره هاش مثل اسید بودن برام. لذت  نمیبردم، صورتمو رو به آسمون نگرفتم. دستام رو بیشتر فرو کردم تو جیبام و‌ درجوابش که داشت میگفت چقدر‌ خوشتیپم چندتا خنده عصبی تحویلش دادم.
    داشتم از سرما میلرزیدم و به زمین و زمان فحش میدادم که چرا اتوبوس نمیاد. در جواب به پیام های نگرانش از توی مترو به زور چند تا کلمه تایپ کردم. زنگ زدم به بهاره ولی سرش شلوغتر از اون بود که به داد خواهرش برسه. بعدش به پیام های اون هم درست و حسابی جواب ندادم.
    تو اتوبوس فقط به تو فکر میکردم. دلم هیچ موزیکی نمیخواست. حتی البوم جدید مورد علاقه ی جدیدم که زیر بارون هزاربار قشنگتر میشه. ولی انگار بارون نبود که میبارید، انگار بدبختی بود، انگار اشکای من بود، انگار هر قطره یه ″هرگز نمیبخشمت″ بود که میخورد به شیشه کثیف اتوبوس.
    به لاک ناخن هام که این اواخر یکم بلند نگهشون میدارم زل زدم. به اعتقادات نصفه نیمه و عجیب غریبم چنگ زدم، مثل همیشه. من نمیدونم چیم، نمیدونم چیم. چه لقب و صفتی باید رو خودم بذارم؟ با او حرف زدم چون مطلقا هیچ کس دیگه ای رو نداشتم که بهش بگم. نه الهام نه سارا... هیچکس. اره دوستِ قدیمی، خبری از دوست‌های جدید نیست.
    ″خدایا، من نمیدونم چیکار کردم. نمیدونم چطور جبران کنم. هرکار تونستم کردم. چطور منو ببخشه؟ چیکار کنم؟ کمکم کن، خواهش میکنم.″
    تا خوابگاه میدونی نوبت به فکر کردن به کی رسیده بود؟ نی ساما. برادرم بزرگترم که روز آخر خیلی قاطعانه میخواستی بهم ثابت کنی وجود نداره و من بهت میگفتم که تو دنیای من داره. هزاربار بهش گفته بودم که قبل رفتنش باید منو نابود کنه و حالا داشتم دردِ زدن زیر قولش رو من میچشیدم.
    فضیلت حالمو که دید نذاشت برم. کشوندم داخل اتاقش و یه چای داد دستم. از سرما پوستم شروع کرده بود به سوختن و نمیتونستم خوب حرف بزنم. وقتی بهم گفت چی شده سعی کردم براش توضیح بدم ولی اخرش داشتم تو بغلش زار میزدم که: منو نمیبخشه... هیچ وقت نمیبخشه...
    وقتی به زور بهترم کردن و برگشتم اتاق خودم، کلافه بودم و‌ فقط میخواستم بخوابم. فقط قبلش یه سر زدم بیان و کامنتِ آذین رو دیدم. با هر خطش بیشتر و بیشتر تعجب میکردم و آخرش، هرقدرم که خرافات باشه، اونو جوابِ خدا به دعام دیدم.
    بعد میدونی چی یادم اومد دوست گذشته؟ یادم اومد که هفت ماه منو تهدید به خودکشی کردی و من تمام مدت بغض و استرس داشتم. یادم اومد که من هزاربار بهت گفتم برو و خودت نرفتی. یادم اومد که تو بهم گفتی حق ندارم به خودم حق بدم. حق ندارم از خودم دفاع کنم. و دفاع نکردم و گذاشتم هرچی میگی بگی. بعد گفته هات باورم شد. بعد به بقیه گفتم که به من حق ندن.
    دوستِ گذشته، حتی برای قاتل ها هم وکیل میگیرن.
    دوستِ گذشته، میدونی چیه؟ حالا که رفتی، رفته بمون. یادگاری ات تو قلبم عذاب وجدانِ ابدیه. نفرتته و هرگز نمیبخشم ات. ولی اگه مغزم بکشه، اگه دلم بکشه، اگه تنم جواب بده، میخوام به خودم اجازه بدم از خودم دفاع کنم! میخوام به خودم یکم حقی رو که حرومش کردی رو بدم.
    بذار بهت بگم که دروغات رو خیلی دوست داشتم، ولی کاش نمیگفتی که اصلا تو زندگیم راهت نمیدادم. با دروغ اومدی و با نفرت رفتی. خوش بخت و خوش حال باشی. خیلی دوسِت داشتم.

    +ادامه مطلب یه یادداشته برای آذین. 

  • ۳
  • ابرها [ ۱ ]
    • Cloudia Star
    • پنجشنبه ۳۰ آبان ۹۸

    به شوپنهاور اعتماد نکنید.

    رفتم باهاش فیلم ″خانه پدری″ رو دیدم. می‌خواستم ببینم این همه جار و جنجال برای چیه. کشتن دخترها تو مغزهای کوچک زنگ‌زده هم بود و نمی‌دونستم چرا سر این یکی بیشتر شلوغ کردن. 

    وقتی دیدمش فهمیدم. از یه جایی به بعد میلرزیدم و دست‌هام یخ کرده بود و گریه می‌کردم. خیلی خوب بود، اما با اعصاب آدم بازی می‌کرد. فیلم چیزی که می‌خواست بگه رو از چند جانب گفت، تک تک دیالوگ‌هاش معنادار بود. حتی همون لحظه آخر که یکیشون گفت؛ یه مرد لازم نیست باشه؟ 

    چند وقت پیش، اینجا راجع به مبتذل بودن غرور ملی خوندم. هرچند به عنوان دانشجوی فلسفه با شوپنهاور (حتی همین حرفش) مخالفت‌های زیادی دارم ولی داشتم فکر می‌کردم از خودمون بپرسیم، همونقدر که ملیت مایه افتخار نیست، جنسیت چی؟ هست یا نیست؟ چون همین آقای شوپنهاور پر از عقاید جنسیت‌زده‌ست. اصلا به این آقا اعتماد نکنید!

    + من نمی‌دونم چرا وقتی هنوز از آثار فیلسوف‌های بزرگ و مطرح ترجمه‌های درست و حسابی نداریم، باید همه کتاب‌های فیلسوف دم‌دستی و مردسالاری مثل شوپنهاور ترجمه بشه و به وفور تو دست و بال جوون‌ها ریخته شده باشه و محبوب بشه و همه یه دور بخونن و از روش تصمیم و تاثیر بگیرن. یعنی ربطی به مردسالاری قدیمی و طولانی این جامعه‌ی هنوز شدیداً سنتی نداره؟ 

  • ۲
  • ابرها [ ۴ ]
    • Cloudia Star
    • چهارشنبه ۲۹ آبان ۹۸

    Heaven's door

    میگفتن توقعم از دوستی زیاد بوده. زیاده. آره که بود. سیزده سال تو چندصدتا کتاب دنبال واژه دوست گشته بودم. ورق زده بودم و خیال پردازی کرده بودم. یه موجود پرفکت ساخته بودم و تو! تو! توی لعنتی که الان ازم متنفری از خدات بود که اون باشی. پس وانمود کردی که بودی و وقتی ماسکت شکست هردومون شکست خوردیم. وقتی سعی کردیم خورده هاش رو جمع کنیم دستامون زخمی شد. زانو زدم جلوشون و سعی کردم جمعشون کنم وقتی داشتی سرم داد میزدی و ملامتم میکردی. اخرم یه لگد زدی به همشون و پشت کردی و رفتی. من هنوز همونجا نشستم و به پشت سرت نگاه میکنم و نگرانم که اخر مسیرت کجاست. 

  • ۳
  • ابرها [ ۱ ]
    • Cloudia Star
    • دوشنبه ۲۷ آبان ۹۸
    I wanna hand you my heart and let you carry the load
    Nobody tells you anything you need to know
    I need a friend but a friend is so hard to find
    I need an answer but I'm always one step behind

    'Cause it takes time
    Learning to fly

    Do you ever feel like all you want is to go home
    To kiss the earth, to weave a way through this storm
    Some days I rage like a fire in the wilderness
    Some days I only need the darkness and a place to rest

    Oh it takes time
    Learning to fly

    Tear up this town
    Blinking in the sunlight as the walls come down
    This fire will burn
    Digging for a truth that just can't be found
    Don't want your lessons in love
    I want to tear it all up

    + ‌Tear up this town - Keane